تبليغاتX
متن همیشه مسافر است
نون و القلم
خوان چهاردهم 
یا هو                                

 

 

 

 

 

                                                    روزگار سپری شده مردم سالخورده

 

 

 

برداشت اول:

نشسته بود روي نيمکت و خيره شده بود به جايي ميان کاج ها و شمشاد ها. سرم را انداخته بودم پايين و فقط گوش مي دادم, مي دانستم مي خواهد دلش را خالي کند. چشمهايش انگار از درختها بترسد همه طرف مي دويد و هيج جا ثابت نمي ماند

_ همين بود.هي بالا و پايينشان مي کردي؟

همه ي روشنفکريتان همين بود که بشينيد و پشت سر هم ور بزنيد؟ از آن همه دبدبه و کبکبه فقط حرفهاي خاله زنکيتان مانده؟

نگاهش نمي کردم. چشمم به دنبال رگ برگهاي بگونيا بود که زير انگشتهايم تکه تکه مي شد. از کنار رگبرگ اريب مي آمد پايين و تا ساقه تکه مي شد.

خواستم بگويم خودت چي ما چي؟ مگر ما غير از اينهايم. چشم بستن روي کثافت زياد فرقي با قاطي شدنش ندارد. مي دانستم مي داند، نگفتم.

برگ تکه تکه شده را از دستم گرفت.

_ نکنه تو هم مثل اينها باشي.

کلاغها به لانه هايشان بر مي گشتند. انگشتم را کشيدم روي نيمکت و زل زدم به نيمرخ خيس از عرقش.

_ اون موقع که ما تو بدبختي دست و پا مي زديم اينها کجا بودن وقتي دست مي کشيديم به ديوار هاي سرد اينها کجا بودن. وقتي کمرمون زير فشار خم مي شد شما کجا بودين وقتي شيميايي مي شديم شما کجا بودين؟

_ ما آوارگي مي کشيديم. از مردم طلبکاري؟

تلفنش را برداشت و زل زد به به صفحه که روشن و خاموش مي شد. پشيمان شده بودم از اين که اين همه راه کشيده بودمش که داغ دلش را تازه کنم. طاقت زجر کشيدنش را نداشتم. هنوز هم فکر مي کنم لزومي نداشت از چيزهايي بگويم که خودش بهتر مي داند بگويم که همه اينها از بي دردي است. اينکه وقتي تمام مي شويم مي افتيم به دري وري گويي. وزير ورو کردن ته مانده هاي خودمان اين مي شود که شاهکار هايمان مي شوند قصه هاي خاله زنکي کي با کي کجا بوده. اين که بهترين نويسنده هايمان مي شوند ميرزا بنويس خاطره هاي مرده و نشخوار کردن اسم يک مشت آدم نه بهتر از خودمان.

آره عزيزم حق با شماست.جريان روشنفکري ما همين کثافتي است که مي بيني اما تقصير خودمان نيست ؟ همين که پايمان را کشيده ايم کنار تا شغالها روي گورمان بخنندند و دور آتشي که ما وسطش مي سوزيم پاکوبي کنند.

 

 

برداشت دوم:

نشسته بودیم روي نيمکت و خيره شده بودم به جايي ميان کاج ها و شمشاد ها. سرش را انداخته بودم پايين و به حرفهایم گوش مي داد,  می دانست گاهی وقتها بی خود و بی جهت گیر می دهم به زمین و زمان و او فقط سنگ صبوری است که این سالها با سکوت و صبوری دغدغه هایم را ذره ذره برایش گفته ام و انگار بغضم بترکد آرام شده ام. نگاهم هی دو دو می زد بین ردیف بلند کاجها و نمی دانست که این سالها همواره احساس ناامنی را حتی در امن ترین پناهگاه ها  هم مثل کتاب مقدس و یا ... در چمدان این ور و ان ور می برم. 

همين بود.هي بالا و پايينشان مي کردي؟

تقریبا داد زدم: همه ي روشنفکريتان همين بود که بشينيد و پشت سر هم ور بزنيد؟ از آن همه دبدبه و کبکبه فقط حرفهاي خاله زنکيتان مانده؟

چشمهایش را انداخته بود پایین و زل زده بود به برگ درختی که نمی دانستم اسمش چی می تواند باشد و با انگشتها تکه تکه اش می کرد.

مثل همیشه حرف نمی زد . ساکت بود و گوش می داد و من دلم می خواست زل بزند توی چشمهایم و بگوید : خواهش می کنم بس کن!

برگ درخت را از دستش گرفتم.

نگاهم کرد . گفتم:  نکنه تو هم مثل اينها باشي؟

دستش را کشید روی سبزی رنگ و رو رفته نیمکت و به چشمهایم زل زد.

 گرمای هوا کلافه ام کرده بود. خون داغ توی صورتم می دود و نمی دانستم از چه عصبانی شده ام؟

گفتم:  اون موقع که ما توی تاریکی فریاد می زدیم و فانوس روشن می کردیم این جماعت کجا بودن؟ وقتي دست مي کشيديم به ديوار هاي سرد و یخ می زدیم کجا بودن؟ وقتي یه شهر کوچیک با صدهزار نفر توی یک لحظه مردن شما کجا بودين؟

لحن صدایش چیزی شبیه دلجویی و اعتراض را در خود نهفته داشت .

 گفت: ما دربدری کشیدیم! از مردم طلبکاری؟

تلفن زنگ زد . نفس بلندی کشیدم. سرش را بلند کرد و زل زد به ردیف درختها. نمی دانستم چرا این حرفها را به او می گویم. لزومی نداشت گوش بدهد. می دانستم که با بقیه فرق دارد و اینکه مثل من زخمی جنگ و عاشق ادبیات تنها دغدغه اش روشن کردن چراغهایی است که می رفتند تا خاموش شوند.

 تقریبا داشتم داد می زدم: ما را انداختند گوشه ای و آنقدر زجرمان دادند تا عطای نوشتن را به لقایش ببخشیم .. حالا هم دارند برای خودشان ژستهای پرطمطراق میگیرند. نفسم به شماره افتاده بود: دستهایمان را خشکاندند و حالا دارند به واخوردگی و یاسمان می خندند. به هیچ چیز این مردم هم فکر نمی کنند. فقط پی سود و باز کردن دکان خودشان هستند.

خون توی رگهایم انگار فوران می کرد: چه روشنفکرهای خوبی!  چه نویسنده های خوبی! چه خرهای خوبی!  چه خشکیدن خوبی! چه خدنگ خوبی! چه خدنگ خوبی! چه خدنگ خوبی!

بوی کتابهای نمایشگاه حالم را به هم می زد. خورشید داشت غروب می کرد و صدای ماشینها توی فضای پارک می ریخت.. بلند شدم در امتداد سنگفرش راه افتادیم . گفتم: ببخش از اینکه خیلی خسته کننده شده ام! خندید. می دانم که اینگونه مرا پذیرفته و عصبانیتهای گاه و بیگاهم را همواره می بخشد. خندیدم و گفتم: می دونم تو مثل اونا نیستی! .. گفت: اگه بودم می اومدی سراغم؟.. گفتم: آره!!!!!!!!!!!!!

 

 

برداشت سوم:

آره عزيزم حق با شماست.جريان روشنفکري ما همين کثافتي است که مي بيني اما تقصير خودمان نيست ؟ همين که پايمان را کشيده ايم کنار تا شغالها روي گورمان بخنندند و دور آتشي که ما وسطش مي سوزيم پاکوبي کنند.

|+| نوشته شده توسط حسین خدنگ در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 | موضوع:
بالا