متن همیشه مسافر است |
نون و القلم
|
|
درباره وبلاگ
![]() دنیا با سووتفاهم زیبا نیست!!! 09125080754
منوی اصلی
آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
پوزش
به دنبال دلخوری هایی که اخیرآ با برخوردهای اشتباه خود برای بعضی از دوستان ایجاد کرده بودم در یک واکنش آنی وبلاگ را حذف کردم اما بعد از تفکر بیشتر پشیمان شدم و فکر کردم بهتر است برای رفع هرگونه ابهام وبلاگ را مجددآ راه بیندازم. در این راستا متاسفانه تمام کامنت های قبلی دوستان ازبین رفت. به این وسیله از همه دوستانی که موجب دلگیریشان شده ام و همچنین همه دوستانی که کامنت هایشان پاک شده عذرخواهی می کنم و امیدوارم مثل همیشه مرا مورد لطف خود قرار بدهید. حسین خدنگ |+| نوشته شده توسط حسین خدنگ در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 | موضوع: خوان هجدهم
مستراح دست هایم ...
پیش – خوانش : کثافت از حدود کاسه مستراح دست هایم خارج شد اما معذرت نمی خواهم ... این خط های کج اضافی / ! جهت این است که ناظران مربوطه ما و وبلاگ مان را صاف نکنند ! ....بدیهی است کسانی که روز اول سر زدند راحت و بی این خط های کجکی خواندند ... سحر خیز باش اما کامروا شدن پشم است ... حسین خدنگ " بنا به گزارش هواناشناسی ..." چرکنویس فکر تشنه ی استکان عرق رفت سراغ ج/ندگی پنجره های رسمن باکره به استناد ماده ای که نه جرم دارد نه فضا اشغال می کند ( این جای متن ، نیوتن باد شکم اش را روی فیزیک خالی می کند ) صله ی رحم یا همان دیدار کرمکی برای کی/ر زدن ها با آل/ت تناس/لی اش ور می رود قیافه های سیاه – عقده ی کز- کرده چون در رختخواب ماشین دربست برای ارگاس/م گیر نمی آورد هیچ وقت ، خای/ه ی رسیدن به ارگاس/م را هم ندارد خای/ه هایت را می مالد ( خیلی رسم است امروز پای تنور ) تا منتظر پشت کردن ات از پشت کردن ات . بیکاری واژن هاست ، یک - خیلی حیف شد جعبه ی کمک های اولیه کان/دوم ناپذیر است آرام می خوابیم با – خوش که با - آرام دوباره می خوابیم آرام در هم می رویم آرام بوسه آرام پاره های همدیگر را( پاره های ناشی از بند اول متن ) روی موج های عشق – کیلو هرتز ، روی هم می ریزیم داریم هر چیزها را که باردار می شویم هر چیزها را که ... |+| نوشته شده توسط حسین خدنگ در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 | موضوع: خوان هفدهم
هذیان زنده خوابی که خواب بود!
پرده آخر:
تلفن زنگ زد . در خیابانی تاریک قدم می زدیم. یک نفر از آن سوی خط از پیامی حرف زد که چند دقیقه قبل من فرستاده بودم و من که روحم از این پیام خبر نداشت تاکید کردم این گونه چیزی غیر ممکن است. لحن صدایش را بالا برد و نامم را پرسید و اینکه آن موقع شب در کدام شهر هستم!!! گفتم. مکثی کرد و خندید . تلفن را قطع کردم. دوباره زنگ زد این بار تهدید کرد و از شمس نامی پرسید که نمی شناختم.گفتم. انگار مطمئن باشد دارم دروغ می گویم فحش داد. "دلارها را برای چه کاری می خواهی؟" . خندیدم و گفتم :من در عمرم دلار ندیده ام. فحش داد و تهدید کرد. پرسید : الان پاریس چکار می کنی؟" مطمئن شدم سووتفاهمی پیش آمده است. فحش داد و گفت مست است. تلفن را قطع کردم. دوباره زنگ زد . تاکید کردم من نه شمس نامی می شناسم و نه هرگز پاریس بوده ام. می خواست قراری بگذارم و فردا صبح در تهران ببینمش. گفتم نمی توانم و این غیر ممکن است. تهدید کرد که می دهد بعضیها حالم را جا بیاورند! فحش داد و داد زد. گفتم نمی خواهم شبم را خراب کند و اینکه نباید سر به سرم بگذارد. مدام از دلارها حرف می زد و انگار حسابی عصبانی باشد فحش می داد. تلفن را قطع کردم. باتری اش را برداشتم تا دیگر نتواند زنگ بزند. در خیابان بادی تند وزیدن گرفته بود. از دوستانم خداحافظی کردم . می دانستم سوتفاهمی دیگر است و مطمئن بودم حوصله بازی جدیدی را ندارم. هنوز هم نمی دانم این بازی واقعا چگونه شروع شد و کامل هم ان اتفاقات خاطرم نیست. او که حالا حتما رو به روی مانیتور لب تاپ اش این یادداشت را می خواند حتما خیلی از حرفها را به خوبی به یاد می آورد. به شماره اش نگاه کردم خواستم زنگ بزنم و ... سه روز تمام تلفنم خاموش بود. حالم داشت از فضای مجازی و وب به هم می خورد. خواستم وبلاگم را حذف کنم نشد. هکم کرده بودند و حالا حتی اختیار صفحه ام را دیگر نداشتم.
*** پرده اول:
صبح بود به گمانم 10صبح . تلفن زنگ زد . کسی از آن سوی خط با مکثهای طولانی مرا در قالبهایی ریخته بود که روحشان را هنوز داشتند . هر چند شبیه هم اما همه با دغدغه ها و دنیای شخصیشان. شبلی اصرار داشت به من بقبولاند که نویسندگانی نظیر اممیر, یاسر و حتی ... در دنیای مجازی خودم هستم. تاکید کردم نویسندگان این وبلاگها همه شخصیتهایی حقیقی هستند اما باور نمی کرد. قرار شد شب زنگ بزند با بقیه صحبت کند تا ثابت شود هر کدام وجودی حقیقی دارند. به اممیر, یاسر و ... گفتم که شب زنگ می زند. شب زنگ زد. شاکی بود از خط ندادن تلفن . می گفت از مونترال کانادا تماس می گیرد و خوشحال است که حداقل این شماره واقعی است. باز هم قصه نقابها و ... باز هم تاکید کردم اینها انسانهایی واقعی هستند .. می دانستم باور نمی کند. هنوز هم شاید.. اممیر دانشجوی سرگشته, عاشق و بی معشوقه دانشگاه رفته بود سراغ وبلاگش . از میل جنسی اش گفته بود و اینکه به پول نیاز دارد تا با سفر به قم معنی سکس و معاشقه و زن و صیغه را درک کند. شماره حساب داده بود و ... باز زنگ زد این بار از پرداخت 200 هزار تومان پول از طریق صرافی در تهران سخن می گفت و اینکه به خاطر نداشتن شماره ای از اممیر اگر چه این پول متعلق به اوست اما با و هماهنگی تلفنی من و صراف باید به او برسد. گفتم که اینجا همه دوستش دارند و اممیر هم برای اجابت خواسته های او از خداوندش باید صدقه بدهد و شمع نذر کند. دو روز بعد صراف زنگ زد و پول به حساب اممیر ریخته شد. عصبانی بودم از اینکه اممیر از آن سوی دنیا و از کسی که نمی شناسدش درخواستی مادی مطالبه کرده که هم او را شاید به زحمت انداخته و هم صحیح نیست. ما آن موقع وبلاگنویسانی بودیم که دنبال فضایی برای عرضه یادداشتها, شعرها, داستانها و آرمانهایمان می گشتیم. به یاسر گفتم این کار را از اممیر نمی پذیرم و حس می کنم با این کار ابتذال و بچه بازیهایش را کامل کرده است. اممیر رفت قم و یکی از آن شبها بود که در خیابانی تاریک و خلوت تلفنم زنگ زد.. بعد از آن تماس زیر لب انگار ورد بخوانم تقریبا داد می زدم دنیا با سووتفاهم زیبا نیست.
*** بی پرده:
تازه از یک سفر خسته کننده برگشته ام . اممیر را خیلی وقت است ندیده ام و نمی خواهم ببینم. حالم دارد از این فضای مجازی پر از دروغ و نقاب به هم می خورد. دیگر ایمیلهایم را چک نمی کنم تا کسی التماس نکند سر به سر دیگران نگذارم. و تلفنم خیلی وقتها روی پیغامگیر است . در این میان تنها هنوز ماه است که هر شب می تابد و خورشید که صبحها از جانب شرق طلوع می کند تا صدای باد توی گوشمان هی تکرار کند "دنیا با سووتفاهم زیبا نیست!!!" |+| نوشته شده توسط حسین خدنگ در پنجشنبه هشتم تیر 1385 | موضوع: |
|
|