متن همیشه مسافر است |
نون و القلم
|
|
درباره وبلاگ
![]() دنیا با سووتفاهم زیبا نیست!!! 09125080754
منوی اصلی
آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
خوان چهاردهم
یا هو
روزگار سپری شده مردم سالخورده
برداشت اول: نشسته بود روي نيمکت و خيره شده بود به جايي ميان کاج ها و شمشاد ها. سرم را انداخته بودم پايين و فقط گوش مي دادم, مي دانستم مي خواهد دلش را خالي کند. چشمهايش انگار از درختها بترسد همه طرف مي دويد و هيج جا ثابت نمي ماند _ همين بود.هي بالا و پايينشان مي کردي؟ همه ي روشنفکريتان همين بود که بشينيد و پشت سر هم ور بزنيد؟ از آن همه دبدبه و کبکبه فقط حرفهاي خاله زنکيتان مانده؟ نگاهش نمي کردم. چشمم به دنبال رگ برگهاي بگونيا بود که زير انگشتهايم تکه تکه مي شد. از کنار رگبرگ اريب مي آمد پايين و تا ساقه تکه مي شد. خواستم بگويم خودت چي ما چي؟ مگر ما غير از اينهايم. چشم بستن روي کثافت زياد فرقي با قاطي شدنش ندارد. مي دانستم مي داند، نگفتم. برگ تکه تکه شده را از دستم گرفت. _ نکنه تو هم مثل اينها باشي. کلاغها به لانه هايشان بر مي گشتند. انگشتم را کشيدم روي نيمکت و زل زدم به نيمرخ خيس از عرقش. _ اون موقع که ما تو بدبختي دست و پا مي زديم اينها کجا بودن وقتي دست مي کشيديم به ديوار هاي سرد اينها کجا بودن. وقتي کمرمون زير فشار خم مي شد شما کجا بودين وقتي شيميايي مي شديم شما کجا بودين؟ _ ما آوارگي مي کشيديم. از مردم طلبکاري؟ تلفنش را برداشت و زل زد به به صفحه که روشن و خاموش مي شد. پشيمان شده بودم از اين که اين همه راه کشيده بودمش که داغ دلش را تازه کنم. طاقت زجر کشيدنش را نداشتم. هنوز هم فکر مي کنم لزومي نداشت از چيزهايي بگويم که خودش بهتر مي داند بگويم که همه اينها از بي دردي است. اينکه وقتي تمام مي شويم مي افتيم به دري وري گويي. وزير ورو کردن ته مانده هاي خودمان اين مي شود که شاهکار هايمان مي شوند قصه هاي خاله زنکي کي با کي کجا بوده. اين که بهترين نويسنده هايمان مي شوند ميرزا بنويس خاطره هاي مرده و نشخوار کردن اسم يک مشت آدم نه بهتر از خودمان. آره عزيزم حق با شماست.جريان روشنفکري ما همين کثافتي است که مي بيني اما تقصير خودمان نيست ؟ همين که پايمان را کشيده ايم کنار تا شغالها روي گورمان بخنندند و دور آتشي که ما وسطش مي سوزيم پاکوبي کنند. برداشت دوم: نشسته بودیم روي نيمکت و خيره شده بودم به جايي ميان کاج ها و شمشاد ها. سرش را انداخته بودم پايين و به حرفهایم گوش مي داد, می دانست گاهی وقتها بی خود و بی جهت گیر می دهم به زمین و زمان و او فقط سنگ صبوری است که این سالها با سکوت و صبوری دغدغه هایم را ذره ذره برایش گفته ام و انگار بغضم بترکد آرام شده ام. نگاهم هی دو دو می زد بین ردیف بلند کاجها و نمی دانست که این سالها همواره احساس ناامنی را حتی در امن ترین پناهگاه ها هم مثل کتاب مقدس و یا ... در چمدان این ور و ان ور می برم. همين بود.هي بالا و پايينشان مي کردي؟ تقریبا داد زدم: همه ي روشنفکريتان همين بود که بشينيد و پشت سر هم ور بزنيد؟ از آن همه دبدبه و کبکبه فقط حرفهاي خاله زنکيتان مانده؟ چشمهایش را انداخته بود پایین و زل زده بود به برگ درختی که نمی دانستم اسمش چی می تواند باشد و با انگشتها تکه تکه اش می کرد. مثل همیشه حرف نمی زد . ساکت بود و گوش می داد و من دلم می خواست زل بزند توی چشمهایم و بگوید : خواهش می کنم بس کن! برگ درخت را از دستش گرفتم. نگاهم کرد . گفتم: نکنه تو هم مثل اينها باشي؟ دستش را کشید روی سبزی رنگ و رو رفته نیمکت و به چشمهایم زل زد. گرمای هوا کلافه ام کرده بود. خون داغ توی صورتم می دود و نمی دانستم از چه عصبانی شده ام؟ گفتم: اون موقع که ما توی تاریکی فریاد می زدیم و فانوس روشن می کردیم این جماعت کجا بودن؟ وقتي دست مي کشيديم به ديوار هاي سرد و یخ می زدیم کجا بودن؟ وقتي یه شهر کوچیک با صدهزار نفر توی یک لحظه مردن شما کجا بودين؟ لحن صدایش چیزی شبیه دلجویی و اعتراض را در خود نهفته داشت . گفت: ما دربدری کشیدیم! از مردم طلبکاری؟ تلفن زنگ زد . نفس بلندی کشیدم. سرش را بلند کرد و زل زد به ردیف درختها. نمی دانستم چرا این حرفها را به او می گویم. لزومی نداشت گوش بدهد. می دانستم که با بقیه فرق دارد و اینکه مثل من زخمی جنگ و عاشق ادبیات تنها دغدغه اش روشن کردن چراغهایی است که می رفتند تا خاموش شوند. تقریبا داشتم داد می زدم: ما را انداختند گوشه ای و آنقدر زجرمان دادند تا عطای نوشتن را به لقایش ببخشیم .. حالا هم دارند برای خودشان ژستهای پرطمطراق میگیرند. نفسم به شماره افتاده بود: دستهایمان را خشکاندند و حالا دارند به واخوردگی و یاسمان می خندند. به هیچ چیز این مردم هم فکر نمی کنند. فقط پی سود و باز کردن دکان خودشان هستند. خون توی رگهایم انگار فوران می کرد: چه روشنفکرهای خوبی! چه نویسنده های خوبی! چه خرهای خوبی! چه خشکیدن خوبی! چه خدنگ خوبی! چه خدنگ خوبی! چه خدنگ خوبی! بوی کتابهای نمایشگاه حالم را به هم می زد. خورشید داشت غروب می کرد و صدای ماشینها توی فضای پارک می ریخت.. بلند شدم در امتداد سنگفرش راه افتادیم . گفتم: ببخش از اینکه خیلی خسته کننده شده ام! خندید. می دانم که اینگونه مرا پذیرفته و عصبانیتهای گاه و بیگاهم را همواره می بخشد. خندیدم و گفتم: می دونم تو مثل اونا نیستی! .. گفت: اگه بودم می اومدی سراغم؟.. گفتم: آره!!!!!!!!!!!!!
برداشت سوم: آره عزيزم حق با شماست.جريان روشنفکري ما همين کثافتي است که مي بيني اما تقصير خودمان نيست ؟ همين که پايمان را کشيده ايم کنار تا شغالها روي گورمان بخنندند و دور آتشي که ما وسطش مي سوزيم پاکوبي کنند. |+| نوشته شده توسط حسین خدنگ در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 | موضوع: خوان سیزدهم
یاهو هنوز هم توی سرم می چرخد : "اینا رو می نویسی که نگن دیگه نمی تونی بنویسی ؟" و نمی داند..... می خزد آهسته آهسته در جان و بالا می آید ترس مسری است از تو به من چونان لرزش دستی از دستی دیگر و اینگونه است که تمام درخت می لرزد بی آنکه بادی وزیده باشد! "همه ما می ترسیم" اعترافی تلخ است... قصه ترسها و نقابها و تو این را خوب می فهمی!
حلقه حلقه هاي دود كه بين صفحه و لابه لاي سطرها ريخت سرم را بلند كردم و ديدم اش.نفهميدم از كي آمده بود و كنارم نشسته بود و حالا داشت سيگارش را بين انگشتها جا به جا مي كرد كه گفتم حواسم نبوده و نفهميده ام كي آمده است.نگاهم كرد و به پهناي صورت خنديد و چشمهايش انگار از جايي دور به من خيره شده باشندهي ريزوريزترشدند.گفت زنگ زده است و گفته اند مثل هميشه صبح از خانه بيرون زده ام.خنديدم و گفتم اصلا فكر نمي كردم اين طور به تصادف و بي قرار قبلي ببينم اش و نگاهم روي چند تار موي سفيد لابه لاي موهاي پرپشت شقيقه اش سر خورد.باعينك قاب درشتي كه بعضي وقتها روي چشمها مي گذاشت پخته و جاافتاده نشان مي داد.فكر كردم بايد خيلي تودار و مرموز باشد.خنديد. سيگاري روشن كردم وسرم را به پشتي فلزي نيمكت تكيه دادم.كلاغي از جايي دور بال زنان بين رديف چنارها پيچيدكه بابرگهاي سبزشان آبي آسمان راقابي سبز گرفته بودند.صدايش لاي قارقار كلاغ پيچيدومحو شد و هي زور زدم تا بشنوم كه گفت:امروز هيجدهم تيرماه است...ومن انگار مطمئن باشم مثلا روز18تيرماه چنگيز ريخته و در طوس و نيشابور و ري و نمي دانم كجا هزاران نفر را از دم تيغ گذرانيده و يا مصدق و اميركبير و فلان نويسنده را هيجدهم تيرماه كشته اند پكي عميق از سيگارم گرفتم و گفتم:هوم.........آرام عينك اش رابرداشت و با دو انگشت خط سياه روي تيغهءبيني اش را فشار داد.پرسيد:خسته نمي شوم از اينكه هرروز مي آيم و روي همين نيمــكــت مي نشينم؛ومن كه سعي كردم به ياد بياورم چند سال مي شود كار هرروزه ام همين است به پشنگه هاي خيس روي چمنها خيره ماندم و گفتم:اصلا خسته كننده نيست و هر روز با رمان يا داستاني تازه سر مي كنم؛گاهي هم سوژه اي چيزي به ذهنم مي رسد و مي نويسم اش. دستش راروي نيمكت سراند و رماني را كه مي خواندم بلند كرد.عينكش را روي چشمها گذاشت و خيره شد به جلد كهنه و رنگ ورو رفتهءكتاب.زير لب گفت گاهي باهم قدمي زده اند و يا به سلامتي هم جامي نوشيده اند.نفهميدم از چه كسي حرف زد.از نويسندهء هشتادوچندسالهء كتاب گفت و يا از مردي كه او هم مثل من گاهي وقتها مي ديدش و بي آنكه حتي اسمش را بداند و يا بياد بياورد كي و توسط چه كسي به هم معرفي شده اند در خيابان قدم بزنندو باهم لبي تر كنند. فقط توانستم سيگاري روشن كنم و بشنوم با آن صداي آرام كه انگار از خيلي روزها و خيلي جاها گذشته بود از ترسيدن گفت و اينكه موهاي آدم يكهو سفيد مي شوند. بلند شد ودستش را دراز كرد كه بگيرم و بلند بشوم.در امتداد سنگفرش راه افتاديم .از كنار مسجد بزرگ و گلدسته هاي بلندش گذشتيم و من مثل كسي كه حس كند خشتهاي سنگين گلدسته ها و صداي اذان پيچيده در بلندگو مي خواهد روي سرش آوار بشود دست بردم كه شايد خفگي هوا را كنار بزنم و دكمهءبالايي پيراهنم را باز كنم.كنارش به خيابان خلوت با رديف بلند چنارها پيچيدم. تا به قهوه خانه برسيم و من با چاي و خنكي پنكهءسقفي آن موافق باشم از دردي گفت كه خيلي وقت است در سرش پيچيده و گاهي وقتها تحمل كردنش واقعا مشكل مي شود و اينكه موقع سر درد حوصلهء هيچكس راندارد و دوستان مشترك فكر مي كنند خود خواسته با جمعشان نمي جوشد و دلگير مي شوند. از قهوه خانه كه بيرون آمديم از كارها و نوشته هايم گفتم و اينكه مي خواهم به صورت مجموعه اي درش بياورم. گفتم كه دعوتش را مي پذيرم و خوشحال مي شوم بيشتر ببينم اش.در كوچه اي خلوت و خاكي به در كوچكي رسيديم.كليد انداخت و يادم آمد كه چند بار عصرها بي هدف و قدم زنان از اين محله و كوچه گذشته ام و اصلا اين در كوچك و رنگ و رو رفته را نديده ام.پشت سرش از راهرويي باريك گذشتم و به طرف در زير زميني در گوشهءحياط رفتم كه خلوت بود و لاي رديف لق موزاييكها جا به جا علفهاي خودرو روييده بود.چنار خشكيدهء وسط حياط در اين فصل سال عجيب لخت مي نمود. از پله هاي زيرزمين كه پايين رفتيم پايم گرفت به پله و اگر تكيه نمي دادم به شانه اش و به دستش چنگ نمي انداختم حتما زمين مي خوردم.تاريكي اتاق يكهو در چشمهايم ريخت و سرم گيج رفت.دست برد و كليد برق را فشار داد.در روشنايي لامپ فكر كردم حتما زمين خورده ام و همه چيز را وارونه مي بينم كه خنديد و گفت:از يكنواختي خسته مي شوم و عمدا ساعت و طرحهاي سياه قلم و شعر هاي ناشيانه خطاطي شدهء مولوي را وارونه به ديوار كوبيده ام. جير جير تخت فنري ترساندم كه نكند تاب وزنم را نياورد و بشكند. چشمم به رديف كتابهاي چيده شده گوشهء اتاق افتاد و كتابم را رويشان گذاشتم. زير سيگاري روي قالي وارونه شده بود و فيلترهاي مچاله و خاكسترها را روي گل رنگ و رو رفته پخش كرده بود. دست برد و صفحه اي برداشت و گرامافون را روشن كرد.خنديد و گفت هيچگاه نتوانسته با اين دنياي مدرن و اسباب بازيهايش كنار بيايد. آواز قمر در توده هاي رقيق دود سيگار و لابه لاي كتابها و گلهاي قالي پيچيد و ضربه هاي ضربان دار شقيقه ام را آرام كرد.بلند شد از روي رف كوزه اي سر بسته بر داشت و با دو پياله شسته وسط اتاق گذاشت.اشاره كرد كه بنشينم ؛از چند ساله بودن گفت و اينكه خانگي ست و نبايد دستش را پس بزنم.نشستم و به دستش زل زدم كه به نرمي پياله ها را پر كرد و به طرفم گرفت. صداي به هم خوردن شيشه در ذهنم پيچيد. ته گلويم سوخت و پردهء لرزاني روي چشمهايم افتاد. خنديد و چشمهايش از پشت عينك هي ريز و ريزتر شدند. حس كردم تمام اتاق دارد مي چرخد. صداي جرينگ جرينگ به هم خوردن پياله ها و توده هاي به هم ريختة موسيقي در سرم پيچيد . گفت چند سال است تنها زندگي مي كند و من براي پيدا كردن خود بايد به تنهايي ام بگريزم. سيگاري روشن كردوبين لبهايم گذاشت. گفتم كه از نوشتن خسته شده ام و اينـــــكه با نوشتن هم نمي توان هيچ چيز را تغيير داد. از كشيشي حرف زد كه وقت مردن فهميده بود بايد به جاي جهان خودش راعوض كند و من كه سعي مي كردم صدايش را از بين توده هاي همهمهء پيچيده در اتاق بشنوم گفتم:خيليها مي ترسند و ترسشان را پشت نقابهاي سر خوردگي و يأسي روشنفــكرانه قايم كرده اند. خنديد .بلند شد تا صفحه را كه نفهميدم كي تمام شده عوض كند.تلو تلو خورد و عينكش را روي ميز پرت كرد . سرم گيج مي رفت . حس كردم از گرسنــگي ست و اينكه عادت ندارم زياده روي كنم. گفتم شايد او هم مي ترسد . خنديد و زل زدم به دست ها و پنجه هاي حلقه شده روي گردن باريك كوزه كه انگار داشت خفه اش مي كرد.تيك تاك ساعت در سرم پيچيد و سعي كردم به ياد بياورم ساعت چند است كه ته گلويم سوخت و چيزي از ته دلم بالا آمد. بلند شدم و تلو تلوخوران به طرف پله ها رفتم.پايم گرفت به پلهءاول و با صورت روي رديف پله ها افتادم.بلند شد و شانه ام را گرفت.خودم را به حياط انداختم؛ انگار در سرم كوره اي روشن باشد و خون داغ را به صورتم بدواند.سرم را در آب بدبوي حوض فرو بردم و پره هاي بيني ام پرشد از بوي لجـــن و خزه هاي چسبيده به كف حوض و ديواره. بلند شدم ؛بادي سرد به صورتم خورد و چيزي زير پوستم شكفت.حلقه حلقهءموهاي خيس به پيشانيم چسبيد و خنكي آب راروي سينه و پشتم حس كردم.بالاي پله ها كه ايستادم فكر كردم اين اتاق چطور مي تواند اين همه تاريكي را در خودش جا بدهد! سعي كردم به ياد بياورم كليد برق كجاي اتاق بود؟وكورمال كورمال دست كشيدم به سطح زبر و سيماني ديوار و فشار دادم. روشنايي تركيد و لابه لاي مه و آواز و صداي پاي اسبهايي كه انگار از ميدان جنك رم كرده بودند پيچيد.گرد و خاك غريبي در اتاق پيچيده بود انگار هزاران نفر در پهنهءاتاق به هم تاخته بودند.زبانم به سق دهانم چسبيده بود كه چشم چرخاندم و وسط اتاق ديدم اش. روي گل قالي كنار كوزه و پياله هاي شكسته نشسته بود و مي خنديد. موهاي بلند و يكدست سفيد سر و صورت با انحناي شانه ها و قوز پشتش هم نمي توانست كمكم كند كه بفهمم چند ساله است؟ نگاهش روي صورتم سر خورد و به چشمهايم زل زد؛ ديدم كه انگار داشت از جايي دور نگاهم مي كرد و چشمهايش هي ريز و ريزتر شدند. سرم را بر گرداندم و به صورتك خيره ماندم كه حالا بي خون و بي حس وارونه به ميخي آويزان شده بود. برگشتم زانوهاي لرزانم را روي پلهء اول گذاشتم و همهمه و شيههءاسبهاوصداي چكاچك شمشيرها روي شانه ام ريخت و حس كردم چنگيز و تيمور و فلان سردار به قاه قاه مي خندند و صدايش را كه از كتابي كه جا گذاشته ام حرف ميزد در خود محو كردند.از روي رديف لق موزاييكها و سبزه هاي خودرو گذشتم و به راهروي تاريك پيچيدم.دست بردم كه شايد فشار دستهاي حلقه شده به گردنم را كمتر كنم.شانه ام به ديوارهء زبر راهرو گرفت و سوخت.خودم رااز در كوچك رنگ و رو رفته بيرون انداختم و باد مشتي برگ و خاك و دود را توي صورتم ريخت.دكمهء بالايي پيراهنم را باز كردم و به خياباني خلوت پيچيدم. صداي خشك قارقار كلاغ و رپ رپ پاي اسبهايي رم كرده با قاه قاه خنده در مغزم كوبيد و جايي در گوشهء سرم آرام گرفت. حس كردم پوست صورتم خشك و چروكيده مي شود و كلافه شدم از اينكه عنكبوتي روي صورتم انگار تار مي تنيد.دست بردم و از زير يقهءپيراهن پوست خشك شده را گرفتم و صورتك را بر داشتم.بوي چسب و سوزش پوست را حس كردم و چيزي سنگين در گلويم پيچيد.صورتك را با فشار انگشتهاي بي رمق مچاله كردم و انداختم بين رديف بلند چنارها لاي مشتي برگ مچاله كه در باد چرخ مي خوردند.بادي تند وزيدوموهاي بلند و يكدست سرم را روي خيسي گونه هايم ريخت.حس كردم خون تازه در رگهايم دويد و مزهء تلخ و گسي زير زبانم پيچيد. |+| نوشته شده توسط حسین خدنگ در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 | موضوع: خوان دوازدهم
یاهو نشسته بود پشت میز و صدای سرفه های خشک و غیر عادی اش توی فضای اتاق می پیچید..زیر سنگینی نگاه مهمانها شرمی نهفته گونه هایش را سرخ کرد .. دستپاچه بلند شد و تلو تلو خوران از پله های هتل بالا رفت. حالا صدایش انگار از جایی دور در راه پله ها به گوش می رسید .. هنوز هم می توانم صدای سرفه های خشکش را در جایی ناپیدا در سرم بشنوم و .... به یاد "چیمن" و آن سرفه های خشک و ممتد ... و برای تو که با شانه های صبور این درد را به همدردی برخاسته ای! اينكه من دارم اينها را مي نويسم شايد به خاطر اين است كه صداي جيغها وگريه هاي خفه وشليك گلوله و شيهه اسبهاراكه از آن لحظه در سرم پيچيد روي كاغذ و لابه لاي سطرها بريزم و يا اينكه تو كه حالاآرام پاهايت را روي هم انداخته اي و لميده به روي اين مبل لهستاني سيگار مي كشي؛وقت خواندن اين داستان كنار ما روي ميز شام نشسته باشي و يا در بازسازي دوباره آن لحظه در داستان از سوراخ كليد اتاق102من راديد بزني كه شايد اين بار دستهايش را بگيرم بناگوشش را ببوسم و بين سينه هاي برجسته اش را بو بكشم ؛ اصلا خودت لابه لاي اين كلمات بنشيني و ببيني كه در راهروي طبقه دوم روي مبلهايي با رويه ساتن قرمز نشسته ايم كه دارد از كوههاي كردستان مي گويدو اينكه انعكاس شيهه اسبها چطور چيزي را از ته دلت بالا مي آورد در گلويت مي شكند و مزه گسي دردهانت مي پيچد و من كه مثل تو تكيه داده ام به مبل پكي عميق از سيگارم مي گيرم و نمي فهمم اين باداز كدام گوشه راهرو و يا از لاي كدام در به صورتمان مي وزد و هي فكر مي كنم چشمهايش مثلا شبيه كدام دره سبز و سياه هورامان است. خودش را در مبل فرو مي برد و نفسش را با صدا بيرون مي دهد.از ناگزيري نوشتن صحبت مي كند و اينكه هيچكس نمي تواند از آن اتفاق چيزي بفهمد.تا من فكر كنم كدام اتفاق بلند مي شود و از پله ها بالا ميرود. باد در لابه لاي چينهاي دامنش مي پيچد و انگارتمام دشتهاي آنجا را در راه پله هتل ريخته باشند بوي آويشن و داوودي و لاله هاي خودرو از انحناي رانها و كمرگاهش بالا مي روند و اريب بر سينه و شانه هاش مي ريزند. حالا ديگر ناراحت نمي شوم در نور خيره كننده لامپهاي نئون و روشنايي ليز و سرد مهتابيها شعله كوچك شمع را بافندكش روشن كند و پچ پچ ميزهاي اطراف و ديگر مهمانان هتل روي ميزمان بريزد و من كه هي با تكه گوشت درون بشقابم ور مي روم سرم را بلند مي كنم و خنده ماسيده روي لبهاي خونرنگش آرامم مي كند. كشيدگي انگشتها و خطوط مورب چانه و صورت خواستني ترش مي كند.از داستان جديدم مي پرسد, مي گويم كه رغبتي به چاپ ندارم و بي اجازه ام در فلان نشريه چاپ شده است كه مي گويد: داستان بايد فقط بازسازي اين جهان متغير باشد و در داستان است كه مي فهمي در كجاي هستي ايستاده اي و اين مقوله اي كاملا شخصي است. ميگويم كه هيچوقت نتوانسته ام خودم را بشناسم و هميشه تكه اي از وجودم را جايي در نوشته يا داستاني جا گذاشته ام و حالا مانده ام كه با اين جمع اضداد چه كنم؟ كه يكهو و بي هوا باانگشتهاي كشيده دستم را مي فشارد, مي خندد و با رديف دندانهاي سفيد لب پاييني را ميگزد. ميترسم از اينكه سرخي لبهاش بتركد و پشنگه هاي خون روي ميز و روميزي سفيد بريزد. صندلي را عقب مي كشم و بلند مي شوم. مي گويم: خسته ام و بايد بخوابم. اصرار مي كند فردا قبل از ترك هتل حتما ببينم اش و بايد برايش كاري انجام بدهم. از حجم سرسام آور پچپچه ها و نورخيره كننده لامپها سرم گيج مي رود. جهش سريع خون را در رگهايم حس مي كنم و اينكه انگار بخواهد در شقيقه هايم فوران كند زير پوستم ميدود. خودم را روي تخت رها مي كنم و دستهايم صليب وار از هم باز مي شوند. سعي مي كنم حجم خفه و گلوگير هوا را در سينه فرو بدهم. بلند ميشوم و پنجره را باز مي كنم. صداي ماشينها و بوي دود و قرمزي تكه تكه چراغ چهارراه توي اتاق مي ريزد و انگار سطح سياه و چرب آسفالت تا طبقه سوم بالا مي آيد و به صورتم مي خورد. پنجره را مي بندم. روي مبل مي نشينم و زل مي زنم به آينه و دستي كه پاكت سيگار رابرمي دارد وكبريت مي كشد. چشمهايم را مي بندم و گرماي خون را روي شقيقه و پوستم حس مي كنم, انگار كه هرم نفسهايش به صورتم بخورد وبسوزاندم مثل همين حالاكه خم شده اي و مي خواهي ببوسي ام و سعي مي كني جلوي تركيدن اين حجم خفه در گلويم را بگيري و من سعي مي كنم براي تو از آن اتفاق بگويم و بنويسم و تو انگار كه اتفاق كبوتري باشد و بخواهد توي صورت و روي شانه هات بنشيند باحركت دست هوا را پس ميزني و حتي چشمهاي گشاد و مردمكهاي درشت با بهتي كه توي صورتت نشسته هم نمي تواند قانع ام كند كه فهميده اي و يا دربازسازي دوباره و روايت آن اتفاق از سوراخ كليد اتاق 102نگاهمان مي كني و من مي خواهم آن اتفاق را لابه لاي كلمات اين داستان و ...زنده كنم و نمي توانم كه تلفن زنگ مي زند و انگار از جايي دور مي گويد كه نمي تواند بخوابد. بلند مي شوم از راهرو مي گذرم, از پله هابالا مي روم و روبه روي در اتاق مي ايستم. در را باز مي كند بادي كه نميدانم از كجا مي وزد در لابه لاي موهايش مي پيچد و پرت مي شوم درتابلوي مينياتوري و كنار تخت سلطان دستم را دراز مي كنم تا ساقي باچشمهاي ريز مورب وپيراهني از جنس لاله هاي خودرو جامم را پركند. دعوت مي كند بنشينم و از قوري چيني گلدار توي استكان لب پرزده اي چاي ميريزد. كنارم مي نشيند بويي غريب از شكاف يقه پيراهنش بر ميخيزد كه گيجم مي كند. صداي شليك و شيهه و رود رود زني كه انگار پسر كوچك مرده اي را در آغوش گرفته باشد در سرم مي پيچد و تو كه حالا سرت را مي چرخاني تا بفهمي اين صدا از كدام گوشه اتاق مي آيد شايد از سوراخ كليد اتاق 102نگاهمان مي کني و حتما سرت گيج مي رود كه دستم را مي فشارد و به چشمهايم زل ميزند. حس مي كنم چيزي در گلويش مي شكند كه مي توانم از زير پوست شفاف گردن اش آن راديد بزنم كه در چشمهايش حلقه مي زند و روي گونه هايش مي ريزد. مي گويد كه ديگر نمي تواند تحمل كند و با نوشتن هم محو نمي شوند و من هم مي ترسم از اينكه بعد از نوشتن اينها دست از سر من نيز بر ندارند و تو نتواني بفهمي كه اين شيهه و شليك و رود رود و بوي غريب از كجا مي آيند و آن اتفاق را حتي از سوراخ كليد دري كه در اين كلمات بسته شده است هم نتواني ببيني. مي گويد كه ديگر نمي تواند و من انتخاب شده ام كه ببينم. چيزي شايد حرفي يا كلمه اي روي لبهايم مي ماسد كه روبه رويم مي نشيند و يقه پيراهنش را باز مي كند. سرم گيج مي رود.انگار تمام درها و پنجره هاي جهان را در چهار راههاي بزرگ باز كرده باشند يا نورتمام لامپها و پروژكتورها را توي چشمهايم ريخته باشند در سرم چيزي مي كوبد و در گلويم مي شكند. از پشت پرده لرزان اشك زخم عميق روي سينه اش را مي بينم كه بالاتر از پوست شفاف و نوك گل كرده پستانهايش انگار چشمي گشاده دلمه دلمه خون مي جهد و در شكاف بين پستانها محو مي شود و تكه هاي سوخته اندامها و صورتها و شقيقه هاي تركيده در توده هاي خون غلت مي خورند و محو مي شوند دستهاي بريده و جنين هاي سوخته باصداي شليك و شيهه و رود رود زني كه حالا هم معلوم نيست كدام گوشه اتاق نشسته و تو نمي بيني اش در سرم مي پيچد و نمي دانم حلبچه و كردستان و خاك را در آوازهاي كدام مرد خمـــيده بر زين و برنو و تنبور مي شنوم. حالا هم كه دارم اينـــها را مي نويسم و تو مي بيني نمي دانم از كجاي سينه ام دلمه دلمه خون بيرون مي جهد و اين صداها از كجاي تنم شروع مي شوند و تو هم كه حالا مثل من بعد از آن اتفاق بلند شده اي و تلو تلوخوران به طرف در مي روي شايد بعدها براي خودت بنويسي اش و سعي كني خودت را ببيني كه در كوچه پس كوچه هاي حلبچه و نمي دانم كجاي اين جهان در اتاق كسي ديگر اينــــها را مي نويسي و برايش مي خواني و هي فكر مي كني صداي رود رود اين زن بر جنازه كودكش از چه زماني در سرت پيچيده و كجا ممكن است خاموش بشود. |+| نوشته شده توسط حسین خدنگ در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 | موضوع: |
|
|