تبليغاتX
متن همیشه مسافر است
نون و القلم
خوان سوم 

اینکه تلاش می کنی و هیچگاه ان چیزی که می خواهی ساخته نمی شود دردیست که تنها مجال دو باره ساختن را ممکن می کند. جهان شاید به قدر سرودین اخرین شعر به تو مجال می دهد و ترانه آخرین سرود مرگ است که بعضیها سروده اند و برخی نیز می سرایند. یاد رفتگان اگرچه کوفتن دریست که بیگاه باز نمی شود اما تسکینی است که دوباره شعرهایشان را بخوانی تا در ذهنت جان بگیرند و روبه رویت به قهوه ای میهمان شوند . نجمه زارع و معصومه رضایی را در این سال که حالا دارد به پایان می رسد از دست دادیم. اگر به این لیست  جماعتی را که دیرگاهی شاید دو سال می شود چیزی نمی نویسند را اضافه کنیم تنها پوست کلفتهایی می مانند که مثل یوزپلنگهای نجدی هنوز هم می دوند. تا کجا و کی از پا بیافتند و یا فرجی شود و ادامه دهند. من که خیلی وقت است بریده ام و این را خنده های یاسر و یا متلکهای جلیل یا سامان و حسین و دیگر جماعت شاعر و نویسنده این خراب شده خوب می دانند. حالا هم که سر پیری با معرکه گیری در پستی تازه می نویسم فقط پاسداشت لحظات شاعرانه ای است که هنوز هم ترکم نکرده اند. این روزها حس می کنم جهان ته مانده سفره ملائک است که دیگر نه چیزی برای لذت بردن دارد و ارزش اندیشیدن.

  با یک غزل به روز شدن هم غنیمت است          در این جهان مرده بی درد لا علاج !!!!!

   ...و زن بلند شد از سطر داستان: قهوه!!!

به هم نریز غزل را زن جوان . قهوه

                   برای صفحه بعد و قرار آخر ماست

                   کجا نوشته بیایی و ناگهان قهوه

                   بیاوری که من از قصه دست بردارم

                   و باز تلخ شود عصرمان از آن قهوه .

هنوز مانده قطار از سه شنبه رد بشود

وتکه تکه شود یک زن جوان . قهوه

                         به روی سطر سیاه و درشت صفحه روز

                         بریزد و بشود مثل شوکران  قهوه !

چقدر خط بزنم تا قطار با تاخیر

و یا که حذف شود ریل. ریلبان.قهوه

بیا دوباره و عریان  نفس بکش در متن

تو با من و شب بستر . بدون آن قهوه !!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط حسین خدنگ در شنبه سیزدهم اسفند 1384 | موضوع:
خوان دوم 

برای کاف و عشق همیشه اش به این غزل:

 

 

یک زن که در تصادف ( این زن تو نیستی!)

این زن شبیه توست ولیکن تو نیستی

یک زن که در تصادف......نقش جدید توست

هرچند مرد بازی مردن تو نیستی

یک زن که در تصادف منجر به ....... می دود !

تا می رسد به مرگ  به اصلا تو نیستی

بعد ابر می شود که ببارد به روی متن

بر وازه های له شده ! آهن!  تو !  نیستی !

در اتفاق خیس و مه آلود تیتر مرد

زل می زند به گمشده من تو نیستی

همبازی تو پنج سال مدام عاشقانه باخت

حالا چگونه داو اول بردن تو نیستی ؟

...

یک زن که در تصادف.... من مست می کنم

در بزم جامها و شکستن تو نیستی

یک زن که در تصادف .... باور نمی کنم

این زن میان توده آهن ..

                               تو نیستی!!!!!!!!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط حسین خدنگ در چهارشنبه دهم اسفند 1384 | موضوع:
بالا